سلام

امروز صبح وقتی می خواستم  لقمه نون کره ای را که روی  جا کفشی گذاشته بودم تا بند کفشم را ببندم و بعد بخورم بردارم گفتم خدايا شکرت خيلی دوست دارم و و با گازی که به لقمه زدم در رو بستم

ولی ديدم مهران را که داشت خورده ريز های باقيمونده از عشق رو تو کلبه دلش ميتکوند تا به جای نغمه های عاشقانه ای که روزگاری زيبا ترين شکل زندگيش بود غبار غم تنهايی حرف نفرت و جدايی را به زبون بياره و يک کلمه بگه طلاق و بيچاره ...

من امروز ديدم مريم را که برای نرفتن به خونه و موندن در کوچه و فرار از دست حريم تاريک زندگيش دنبال راه فراری بود مگر که بماند و نرود نرود نرود...

مگه فرق خونه و کوچه چيه مگه بيشتر از يه ديوار از سنگ و گچ و آهن که يک طرف خونه و طرف ديگه کوچه پس چرا بين دو طرف ديوار فاصله ای فاحش هست اين چيست يا کيست که طرفی را خونه ميسازه و طرفی را کوچه ؟ و چرا مريم بين خونه و کوچه اين همه تفاوت قائل ميشه؟

و اين بار شنيدم که کودکی مرد ... وايييييی چه دردی ميکشه اين مادر و چه زيباست مادر...

من امروز بسيار ديدم و شنيدم

پسری سفر کرد و دختری در انتظار

شوهری مرد و زنی زار زار

نغمه ای آمد و عشقی پايمال

و من چه خوشبختم و باز ميگويم شکر

نمدونم تو تو فکر ميکنی که همه اين آدما بعد از خوردن لقمه نون و کره شون صبح به صبح ميگن خدا دوست دارم خدايا شکر؟

  

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :