تازه فهميدم که تنهايی چيست

من نميدانستم که کسی با من نيست

حتی مهتاب

نور چشمانم کو؟

من نميبينم عشق

من نميبينم نور

همه رفتند حتی ليلا...

بگذاريد که آواز کنم

بگذاريد که فرياد کنم

بگذاريد بگريم

و نگوييد که چرا خالی ماند

صندوقچه اميد دلش.

نميدونم که چرا خدا از همه دنيا يه چادر سياه انداخته رو صفحه اتاق من

شايد ميخواد منو نبينه

يا شايدم ميخواد دعا کردن نيمه شباما نشنوه

ولی...

من که شبا برای خودم دعا نميکنم

به خدا ديشب واسه کيميا دعا کردم

ولی...

اون بازم نشنيد و نديد

تو ميدونی چرا...

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :