سلام

راستش اصلا تصمیم نداشتم دوباره بیام و یه پست جدید بزارم ولی وقتی امشب زنگ زدم به یکی از دوستای دوران دانشگام و این داستان عجیب از زبونش شنیدم گفتم حیفه که شمام با اجازتون تعجب نکنین

راستش دو تن از دوستای تقریبا صمیمی ما که متاسفانه همسایه هم میشن چند وقته پیش با دوتا از آقایونی که به اصطلاح رفیقای اینان تصمیم میگیرن برن شمال حالا میخواستن صبح برن و شب برگردن دست بر قضا تو راه برگشتنه ماشین خراب میشه و برو بیا این طرف اون طرف بلخره راس ساعت ۴ شب خانها میرسن سر کوچه میبینن ماشین پلیسو کلانتریو گشتو از این ماجرا ها خلاصه بابا ها وقتی میبیننشون بعد از کلی دادو بیداد که کجا بودین و چی کار میکردین هر کدومشون میبرن خونه خودشون

بابای سحر خانم میگه کجا بودین؟سحرم که میبینه هیچ راهی نیست میگه ما را دزدیده بودن اگه قبول نداری بریم خونه شهلا تا اونم بگه خلاصه میرنو سحر میگه شهلا بگو ما را دزدیده ودن اونم سر نخ میگیره و میگه یه پیرمرده هر روز عصر که میاومدیم میاومد بوق میزد واسه مادیروز ما دلمون سوخت سوار شدیم اونم ما را دزدید برد تو جاده چالوس ما هم شبونه فرار کردیم اومدیم خلاصه میرن کلانتری و پلیسا سه شبانه روز میگردن دنبال پیرمرده و بلاخره میگیرنش دست بر قصا یارو معتاد بوده و هر چی گریه میکرده میگفته من این کارا نکردم دوباره سفت تر میزدنش میگفتن اعتراف کن

دیگه زنو بچه یارو میان سحر و شهلای ما هم بعد از یک هفته که این مرد بی گناه بازداشت بوده بلخره وژدانشون درد میگیره و میرن حقیقت میگن مرد بد بختم آزاد میشه شما جا بابا اینا بودین چی کارشون میکردین نه واقعا می خوام بدونم

خوب دیگه دستم خسته شد نظر یادتون نره میخوام کامنتاتونو بیان بخونن بازم شرم کنن 

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :