وقتی اون روز دیدمش که زیر ماشین خوابیده بودو داشت با چه سختی پمپ یه ماشین خدا تنی را عوض میکرد وقتی که دستای سیاهو ترک خوردش دیدم وقتی صورت شکسته و غم دیدشو دیدم وقتی دیدم که از هر کلمه ای که میگه غم و درد دلش بیرون ریخته میشه باورم نمیشد که فقط 25 سال داره علی فقط 25 سال داشت اما باید خرج 2 تا خواهر و مادرشو با شاگردی کردن و شبا درس خوندن در می آورد خونشون تو یکی از خیابونای پاین شهر بود مادرش روزا میرفت کلفتی یه مادمازل از خدا بی خبرو میکرد باباشم که اگه آدم بود و یه سیر غیرت داشت به جرم حمل تریاک تو زندان نبود علی بودو 2 تا خواهر دم بختو خرج شکمو از همه مهمتر دانشگاش نمیدونم اون آدم بود یا ما؟ یادمه مامان لباسایی که آقا مهدی نمیپوشید چون از مد افتاده بودو به درد خیابون گردیاش نمیخورد از همه مهم تر باب سلیقه دوست دختراش نبود میداد بهش علی هم کلی خوشحال میشد علی عادت داشت همیشه سر به زیر باشه همیشه اول از همه سلام کنه همیشه نجیب بود و در عین غم زدی گی و فقر زیبا ...

اون روز هیچ وقت یادم نمیره بابا را دیدم که حراسون اومد توی خونه و باچشمای پر از اشک ما را سوارکرد تو راه همش دلم تو تب تاب این بود که خدایا خدایای مهربون من چی شده چرا بابا حرفی نمیزنه نکنه کسی مرده نکنه ... تا این که بابا لب باز کرد و گفت روزگار گل چینه یکی دیگه از گلای عالمو چیدو زد زیر گریه . خدای من علی باورم نمیشد مگه میشه علی رفته باشه آخه اون که سمبل خوبی بود آخه اون که از گلم پاک تر بود تو این فکرا بودم که رسیدم سر کوچشون بیچاره مادرش وقتی ما را دید اومد جلوی ماشینو مادرمو بقل کردو گفت خدا علیمو گرفت خدا امیدمو نا امید کرد حالا چی کار کنم زن بیچاره گریه میکردو نفرین میکرد به دختر برادرش سمیه آره سمیه دختر دایی علی بود همه میدونستن که علی از بچه گی سمیه را دوست داشت همیشه برای سمیه مینوشت همیشه عاشقانه اون دخترا دوست داشت بابام گفته بود که علی چند بار رفته خواستگاری سمیه ولی چون شاگرد بوده  بی پول چون نداشته چون بابای بی غیرتش زندان بوده چون باباش پولش نداده تا بره ماشین بخره و تو خیابون جلوی پای امسال منو هزارون مثه ما که تو نازو نعمت و شکم سیر بزرگ شدیم بوق بزنه چون از بچه گی کار کرده بود و خرجش خودش در آورده بود چون نون زحمتشو میخورد چون چون و چونها همیشه دایی ردش میکرده تا دیشب که خبر میدن فردا شب نامزدی سمیه عشق زندگی علیه نمیدونم نبودم پیشش ولی میتونم حدس بزنم پسر بی چاره چه کشیده تصور از دست دادن کسی که تو خیالت زندگیتو با اون ساختی دستی که تا امروز برای تو بوده حالا در عرض یک دقیقه بفهمی یکی دیگه اومد اونو برد میتونی بفهمی چقدر سخته؟ علی ادبیات میخوند همیشه هم قشنگ مینوشت و قشنگ می خوند اون شبم نوشت ولی آخرین نامه زندگیشو  علی 50 تا قرص خورد و رفت وقتی از بیرون خونه سمیه صدای سازو شنید وقتی شادی اونو حس کرد رفت به بلند ترین نقطه شهرو نوشت:

امشب تمام ستاره های آسمان گریه میکنند امشب تمام مرغان هوا اشک میریزند امشب قلبی میشکند و صدای شکستنش به آسمانها میرسد من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم...

به یاد آنم که آفتاب عشقش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد

تازیانه های باد شلاق وار آن چنان پتکی بر سر فرود می آورند و با هر فرود گویی در گوش میخوانند که آی بیایید که امشب دلی دور از دلداده خون شد جامی بی می شکست و پروانه ای به گرد شمعی طواف نکرد امشب ساقی فریاد مستانه بر نیاورد که نوش..... مطرب آواز وصال نخواند امشب می خانه خالی بود همه میگریند حتی ستارگان در سوگ ماه

آره علی نوشت و بعدشم مرد......................................................................

 علی ضعیف نبود علی عاشق بود خسته بود غم دیده بود رنج کشیده بود خدا یا مگه یه قلب چقدر تحمل سختی داره عین نا عدالتیه اگه علی را ضعیف خطاب کنیم علی مرد بود مرد

وقتی جنازه علی را صبح پیدا میکنن این نامه تو دستش بوده امروز از این ماجرا 5 سال میگذره علی مرد ولی یادش برای من همیشه باقیه

 

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

سلام

راستش اصلا تصمیم نداشتم دوباره بیام و یه پست جدید بزارم ولی وقتی امشب زنگ زدم به یکی از دوستای دوران دانشگام و این داستان عجیب از زبونش شنیدم گفتم حیفه که شمام با اجازتون تعجب نکنین

راستش دو تن از دوستای تقریبا صمیمی ما که متاسفانه همسایه هم میشن چند وقته پیش با دوتا از آقایونی که به اصطلاح رفیقای اینان تصمیم میگیرن برن شمال حالا میخواستن صبح برن و شب برگردن دست بر قضا تو راه برگشتنه ماشین خراب میشه و برو بیا این طرف اون طرف بلخره راس ساعت ۴ شب خانها میرسن سر کوچه میبینن ماشین پلیسو کلانتریو گشتو از این ماجرا ها خلاصه بابا ها وقتی میبیننشون بعد از کلی دادو بیداد که کجا بودین و چی کار میکردین هر کدومشون میبرن خونه خودشون

بابای سحر خانم میگه کجا بودین؟سحرم که میبینه هیچ راهی نیست میگه ما را دزدیده بودن اگه قبول نداری بریم خونه شهلا تا اونم بگه خلاصه میرنو سحر میگه شهلا بگو ما را دزدیده ودن اونم سر نخ میگیره و میگه یه پیرمرده هر روز عصر که میاومدیم میاومد بوق میزد واسه مادیروز ما دلمون سوخت سوار شدیم اونم ما را دزدید برد تو جاده چالوس ما هم شبونه فرار کردیم اومدیم خلاصه میرن کلانتری و پلیسا سه شبانه روز میگردن دنبال پیرمرده و بلاخره میگیرنش دست بر قصا یارو معتاد بوده و هر چی گریه میکرده میگفته من این کارا نکردم دوباره سفت تر میزدنش میگفتن اعتراف کن

دیگه زنو بچه یارو میان سحر و شهلای ما هم بعد از یک هفته که این مرد بی گناه بازداشت بوده بلخره وژدانشون درد میگیره و میرن حقیقت میگن مرد بد بختم آزاد میشه شما جا بابا اینا بودین چی کارشون میکردین نه واقعا می خوام بدونم

خوب دیگه دستم خسته شد نظر یادتون نره میخوام کامنتاتونو بیان بخونن بازم شرم کنن 

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :