دلا خوبان دل خونين پسندند

                                   دلا خون شو که خوبان اين پسندند

يک روز مانند پرنده طوفان زده آشيان گم کرده ای از دياری غريب به سرزمين عشق تو روی آوردم سرزمينی که خيال ميکردم پر از نور و اميد است حرارت خورشيد و بوی باران دارد عطر گل بهار جاودان دارد اما افسوس که مرغ بيشه های غريب نميدانست که روزی اين سرزمين را اميدی نيست و روشنايش را ديری نمیپايد....

حال که رسوا شده ام ميروی؟   واله و شيدا شده ام ميروی؟

حال که غير از تو ندارم کسی     وين همه تنها شده ام ميروی؟

حال که چون پيکر سوزان شمع   شعله سرا پا شده ام ميروی؟

حال که همراه خراباتيان            همدم صهبا شده ام ميروی؟

حال که در بحر تماشای تو          غرق تمنا شده ام ميروی؟

حال که ناديده خريدار آن            گوهر يکتا شده ام ميروی؟

                   اين همه رسوا تو مرا خواستی

                   حال که رسوا شده ام ميروی؟

سلام

سلام به  تک گل دنيا به  اونی که باعث شد يه دفعه يه روز از خواب بيدار شم و تازه بفهمم که امروز تنها تر از ديروزم و فکر کنم که قطعا فردا تنها تر از امروز خواهم بود ببخش که حرفهامو با اندوه و درد و تنهايی آغاز کردم خواستم پاسخ تنهایی تو را داده باشم .

هر چند که بين تنهايی منو تو تفاوتی است بس فاحش

به گمانم آن کس که در جمع عزيزان اوقات بگذراند و باز هم از درد تنهايی بنالد خدا را ناسپاسی کرده است . ای کاش به راستی معنا و مفهوم تنهايی را حس کرده بودی .

گاه از سر تنهايی تمام علايق خود را با تازيانه های حسد مينوازم و زخمی و مجروح در کنج قفس بی کسی بر حال خود ميگريم و لب به ناله باز ميکنم و گاه از بارقه اميد چنان شعله ای بر ميافروزم که تمام زندام را چراغان ميکنم...

و اين هنگامی است که خواب ديده باشم و تو در خواب به سويم باز گشته باشی ..

من خو گرفته ام با جور زندگی من با غم پيوند جاودان بسته ام و هم اوست که شبها بسترم را از اشک خود سيراب ميکند .

بيا و با من پيمان پاره کن

بهر فريب ديگران بگو که عشق را نميشناخت بگو که در ميان فصل سرد او غزل رهايم کن را سرود و به آنها که آشيانه سردت را با خنده های گرم شادی ميبخشند بگو که.......پرواز بلندی داشت.

هر چه دوست ميداری بگو ولی بر من تحمت بی وفايی مبند که عمرم را به راستی در پای سوگندو وفا به تاراج خزان ميبرم و تو هيچ گاه نميفهمی و نمیخوانی....

من با همه خستگی ميده شده ام و ميدانم که تو با گسستن پيمانمان دو نقطه شروع و پايان را به هم رساندی و سر پوشی بزرگ برای غلبه بر ترس درونيت ساختی و برای نابودی و رهايی از اين فريب ديرينه ات مرا به نقطه رساندی و با بستن دفتر خاطراتت مهمانی شادو خو شحال و سعادتمند را مهمان کاشانه ات کرديو من نيز در بزم شما عاشقانه ميگريم.

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

ای کاش شعله های جهنم بهشت را ميسوزاند

و التهاب بهشت جهنم را آب ميکرد

آن وقت...

ما ميمانديم و خدا

ميتوانستيم آزادانه خدا را دوست بداريم

و قلب هايمان را به خدا هديه ميداديم

و خدا با آن ديوارهای شهرمان را ميساخت

خوشا به حال شهر ما

که ديوارهايش هميشه ميتپد

و خدا را آزادانه دوست ميدارد

وقتی بچه بودم همه بهم ميگفتن دروغ نگومی گفتم چرامی گفتن چون ميری تو جهنم

يعنی اگه جهنمی نبود من دروغ ميگفتم؟

وقتی بزرگ تر شدم بهم گفتن نماز بخون گفتم چرا ميگفتن چون نخونی ميبرنت جهنم

يعنی اگه ترس از جهنم نبود من نبايد خدا را سپاس ميگفتم؟

گفتن غيبت نکن گفتن خيانت نکن گفتن دل نشکون گفتن تحمت نزن وقتی ميگفتم چرا بازم ميگفتن ميبرنت جهنم

گفتن مهربون باش گفتن به همه کمک کن گفتن عاشق باش گفتن پول حلال بخور بازم گفتم چرا اين دفعه گفتن ميبرنت بهشت

خدايا از يه طرف ترس جهنم و داشتم و از طرف ديگه زوق بهشت

يعنی به خاطر اين ترس و ذوق من بايد ها و نبايد ها ی دنيا را عمل ميکنم

يا به خاطر تو ...

اگر ميترسم چرا انجام ميدم و اگر ذوق دارم چرا تلاش نميکنم  پس نه ذوق دارم و نه ترس چرا دل ميشکنم چرا دروغ ميگم چرا بدی ميکنم چرا؟ شايدم نميدونم اطلا باور ندارم

پس اگه باور ندارم چرا خدا را دوست دارم

من ميدونم من خدا را باور و دوست دارم ولی ...

 دلم ميخواد هيچ وقت هيچ بهشتو جهنمی وجود نداشت هيچ وقت هيچ فلسفه و قانونی برای تو وجود نداشت

هيچ وقت بهم نميگفتن اگه اين کارا بکنی خدا را دسيت داری اگه روزی ۱۷ بار خم و راست شی ولی تو زندگيت دست يه درمانده را نگيری فقط چون همه ميبينن که تو خمو راست ميشی ميگن آدم خوبيه

خدااگه يا من عاشقتم يه معشوقه هيچ وقت قلب عشقشو به درد نمياره پس فقط به خاطر خودت ميخوام خوب باشم نه به خاطر بهشت و جهنمت

۱ ماه گرسنگی نميکشم ولی دلم ميخواد ۱۲ ماه به گرسنه ها کمک کنم آيا من کافرم؟

۵ دقيقه نماز نخونم ولی ۲۴ ساعت شکرت کنم من کافرم؟

بياين خدا را به خاطرخودش بخوايم و بس 

 

 

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :