لبی شبيه لبت تشنه سخن دارم

چه اتفاق غريبی که با تو من دارم

منو تو هر دو به زخم سکوت محکوميم

غم تو کهنه ولی من غمی دگر دارم

دلم گرفته از اينجا کسی به فکرم نيست

دلم خوش است که به شهر شما وطن دارم

ز بس که فاصله افتاده بين ما و شما

هميشه فکر بريدن ز اين وطن دارم

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

فهرستی از سوتی های من و دوستان:

راستش امشب دفترچه ياداشتمو باز کردم و ليست سوتی های به ثبت رسوندمو ديدم و کلی خنديدم از برگه اول دفترم واستون ميگم تا هر جا که اين سوسيس های زبون بسته نسوخته شکم بی درو دروازه ما به غارو غور نيفتاده.

خلاصه از اوليش که ديشب به سحر زنگ زدمو ديدو که تو يه مهمونی و داره حسابی حال ميکنه منم که از حسودی داشتم ميترکيدم که چرا به من نگفته و خودش رفته به جای گفتن تا به کی ميخوای ادامه بدی گفتم تا که بی ميخوای...

پريشب داشتم با مهدی سر اين چهار تا خواستگار باقی مونده واسمون حرف ميزديم که بهش گفتم داداش ميدونی من خودم عالق و باقلم (عاقل و بالغ)

يه بارم که داشتم از کنار خيابون ميرفتم که دی دفعه نبرد سپر يه تاکسی با زانوهای بد بخت ما شروع شدو تو اين جنگ تن به تن پاهای ما رو به له شدن بود که جيق کشيدمو به راننده گفتم کاری ميکنم که گواهينامت باطلشه راننده هم در کمال م و دب بودنش گفت سگ کی باشی منم که فکر ميکردم الان جواب کوبنده ای بهش ميدم گفتم سگ جنابعالی...

ضمنن يادتون باشه مثل من از اين به بعد به جای گفتن حشره بگين حچره..

يا اين که وقتی استاد محاسبات ميگه بيا پای تابلو و بلد نيستسد حل کنيد بگيد استاد مرسی

يا وقتی ميخواين تاکسی بگيرين به جای خيابون بگين خيارون

هيچ چيز بد تر از اون موقع نبود که رفتم تو يه ساندويچی که سه چهار تا از اين بچه فوکولی ها واستاده بودن منم در کمال اعتماد به نفس گفتم ببخشيد آقا يه همبر بدين و يه شامپو خانواده مشکی..

 زين پس به جای کلمه کيوسک ميتوانيد بگوئيد کی کوکس..

لطفا اگر سوتی قشنگ دادين تا حالا برام بگين

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

من قطره اشکی در درون دريا انداختم هر وقت آن را پيدا کردی از عشق تو دست ميکشم

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشكا سنگ ميزنن ولي گنجشكا جدي جدي مي ميرن ادما شوخي شوخي به هم زخم ميزنن ولي قلبا جدي جدي ميشكنن تو شوخي شوخي به من لبخند زدي ولي من جدي جدي عاشقت شدم توام يه روز شوخي شوخي منو تنهام ميزاري منم جدي جدي بي تو ميميرم   
نویسنده : شهره ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

سلام

امروز صبح وقتی می خواستم  لقمه نون کره ای را که روی  جا کفشی گذاشته بودم تا بند کفشم را ببندم و بعد بخورم بردارم گفتم خدايا شکرت خيلی دوست دارم و و با گازی که به لقمه زدم در رو بستم

ولی ديدم مهران را که داشت خورده ريز های باقيمونده از عشق رو تو کلبه دلش ميتکوند تا به جای نغمه های عاشقانه ای که روزگاری زيبا ترين شکل زندگيش بود غبار غم تنهايی حرف نفرت و جدايی را به زبون بياره و يک کلمه بگه طلاق و بيچاره ...

من امروز ديدم مريم را که برای نرفتن به خونه و موندن در کوچه و فرار از دست حريم تاريک زندگيش دنبال راه فراری بود مگر که بماند و نرود نرود نرود...

مگه فرق خونه و کوچه چيه مگه بيشتر از يه ديوار از سنگ و گچ و آهن که يک طرف خونه و طرف ديگه کوچه پس چرا بين دو طرف ديوار فاصله ای فاحش هست اين چيست يا کيست که طرفی را خونه ميسازه و طرفی را کوچه ؟ و چرا مريم بين خونه و کوچه اين همه تفاوت قائل ميشه؟

و اين بار شنيدم که کودکی مرد ... وايييييی چه دردی ميکشه اين مادر و چه زيباست مادر...

من امروز بسيار ديدم و شنيدم

پسری سفر کرد و دختری در انتظار

شوهری مرد و زنی زار زار

نغمه ای آمد و عشقی پايمال

و من چه خوشبختم و باز ميگويم شکر

نمدونم تو تو فکر ميکنی که همه اين آدما بعد از خوردن لقمه نون و کره شون صبح به صبح ميگن خدا دوست دارم خدايا شکر؟

  

  
نویسنده : شهره ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

 

 تازه فهميدم که تنهايی چيست

من نميدانستم که کسی با من نيست

حتی مهتاب

نور چشمانم کو؟

من نميبينم عشق

من نميبينم نور

همه رفتند حتی ليلا...

بگذاريد که آواز کنم

بگذاريد که فرياد کنم

بگذاريد بگريم

و نگوييد که چرا خالی ماند

صندوقچه اميد دلش.

نميدونم که چرا خدا از همه دنيا يه چادر سياه انداخته رو صفحه اتاق من

شايد ميخواد منو نبينه

يا شايدم ميخواد دعا کردن نيمه شباما نشنوه

ولی...

من که شبا برای خودم دعا نميکنم

به خدا ديشب واسه کيميا دعا کردم

ولی...

اون بازم نشنيد و نديد

تو ميدونی چرا...

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

سلامی به گرمی دستهای کوچکت را با هزاران آرزوی خوش نثارت ميکنم و تو بدان که اولين کسی بودی که رنگ طراوت را بر روح خسته ام زدی و کوير سوزان دلم را پر از محبت کردی و من در انتظاری نو برای پرواز و ينک تو را پيدا کردم.

شبی از پشت يک تنهايی نمناک بارانی

تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم

برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از سک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم

و چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو مردن رد پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دوری از تو و بدون خوشبختی زيستن ای مهربان زندگی با تو شيرين است و دوری از تو و بی خبری از تو سرابی بيش نيست و بدون تو مرگ گوارا تر از زندگی است.

بيا تا دلهايمان را به عشق بسپاريم و از سردی و تاريکی جان شکاف زندگی آسوده گرديم.

  
نویسنده : شهره ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :